این روزها درگیرم:
با خدا - با خودم - با روحم - با نفسم - با دنیا - با رضا هم خانه ام - با حسین داج... - با کتاب - با قول هایی که به خودم دادم و شکاندمشان - با امین حبیبی ... - با خدمت - با ادمهایی که هر کدمشان من را به یک سو می کشند - با مجله - با نسل دوم انقلاب - با تابستان و خاطرات کودکی های تلخم - با دانشگاه (که یک دبیرستان بزرگ است ) - با امریکا - با ۵ شهید گمنام دانشگاه که با اینکه بین ۹ هزار ادم و حوا هستند هنوز گمنام هستند ...
+درد ها نمی توان گفت / دردها رو باید کشید /تا کام اخر
+ نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 3:50  توسط علی مکوندی
|
هنگ کردم در سطح تیم ملی . کاش دکمه ری استارت داشتم .
+ یادم باشد که روز و روزگار خوش است تنها دل ما است که دل نیست - آره .
+ نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 1:48  توسط علی مکوندی
نمی تونم این حرفو تحمل کنم :
اون یه دست لیوان واسه ما آورد ، من چرا باید صد تومن پول کادو بدم ؟
+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 19:51  توسط علی مکوندی
|
تو marlboro دود می كنی..
و من هنوز از "بهمنی" میكشم كه پدرم روشن كرد....
+بر گرفته از بلاگ بهشت یخ زده
+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 2:53  توسط علی مکوندی
بیشترین چیزی که در اولین دانشگاه ازاد اسلامی (که اصلا اسلامی نیست )نفتی کشور بدست اوردم یه شماره دانشجویی و یه پسورد که پسوردش از بچگی با منه و مال خودمه - ش ش - میخوام هیچ وقت تغییرش ندم آخه دلم نمی خواد بیشتر از این دانشگاه به زحمت بیوفته ...
برچسبها:
دانشگاه
+ نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 14:6  توسط علی مکوندی
|